یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

خلق را تقلیدشان بر باد داد

«غروب نیامده مرد به در خانقاه رسید که درویشان گرد آمده بودند و البته نه نانى داشتند براى خوردن و نه رمقى براى کسب نان. مرد گفت: «اى جماعت! شب را خواهم در خانقاه تان به صبح آورم. رخصت دهید » رخصت دادند به اشاره سرى. مرد از استر خود به زیر آمد و افسارش را بر تیرى چوبین ببست. آنگاه به خانقاه شد.‎..»
«خب! تو چه مى کردى آنجا »
«مولانا گفته بود تو بنشین و خر را پاس بدار!»
«پاس داشتى »
«درویشان به زور، خر را به بازار بردند و فروختند و نان و گوشتى فراهم آوردند و به خانقاه شدند و مرد پنداشت که از کیسه آنان شام فراهم شده اما از کیسه وى بود!»
«صبح از خر جویا نشد »
«شد! اما کار از کار گذشته، درویشان متفرق، خر، ناپیدا!»
«مولانا تو را گمارده بود که رندى نکنند درویشان. از چه با مرد سخن نگفتى که همان شباهنگام، یقه گیرد و قاضى به داورى آورد »
«شباهنگام که استخلاص جستم از دست ایشان، به خانقاه شدم اما دیدم که رندان دم گرفته اند که «خر برفت و خر برفت و خر برفت»؛ مرد هم با آنان «هم آوا» شده و به شادمانى مى خواند.
گفتم: «نخواست ارنه مى توانست!» لقمه اى از نان و گوشت مانده بود. در دهان گذاشتم. شکر آن لقمه را گفتم و خفتم.»
«بیچاره مرد!»
«بله! بیچاره مرد!»
باران سختى گرفته بود و دو درویش در خرابه اى پناه جسته بودند و در خویش مى لرزیدند. قصه ‎.‎.‎. پایان گرفت.

 
comment نظرات ()